تبلیغات اینترنتیclose
داستان ناکو وشدل سری سوم

سرباز مزاكان
مطالب زيبا و عكس

  

 

 

                         

یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود  یه دختر خوشگل ، زندگی می کرد
 
اسم این دختر خوشگله مهناز بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به دیوار روم به دیوار ،
 
گلاب به روتون خیلی خوشگل بود 
 
مهناز با نامادریش که اسمش روزوک خانم بود و دو تا خواهر ناتنیاش که اسمشون
 
شهناز وگراناز بود زندگی می کرد . بیچاره مهناز از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب
 
آخه روزوک خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت مهناز پله ها رو طی کشیدی؟
 
مهناز پنجره ها  رو گرد گیری کردی؟ مهناز شیر چای منو آماده کردی ؟ 
 
مهناز هم تو دلش می گفت :ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که دو متر تو آفسایده ،
 
و بلند می گفت : بعله مامی روزی ( همون روزوک خانم خودمون )
 
خلاصه الهی بمیرم برای این دختر  که بدبختیهاش یکی دو تا نبود
 
القصه ، یه روز وشدل  که  خوشی زیر دلش زده بود ، تصمیم گرفت که ازدواج کنه.
 
رفت پیش مامانش و گفت: مامان جونم 
 
مامانش :بعله پسر دلبندم 
 
وشدل:من زن می خوام 
 
مامانش :تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟
 
وشدل :مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم
 
مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت :باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ،
 
می خوای با کی  مزدوج شی؟
 
وشدل :هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم
 
مامانش :من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده
 
و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم 
 
خلاصه وشدل دیگه خواب و خوراک نداشت .همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات
 
و تحصیل کرده و امروزی براش گیر بیاره
 
یه روز مامانش گفت :کوچولوی عزیز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون،
 
از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش 
 
وشدل :چرا با پس گردنی؟
 
مامانش گفت :الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی،
 
پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟
 
روز مهمونی فرا رسید ، مهنازو شهناز و گراناز هم دعوت شده بودند .شهناز و گراناز
 
هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند  مثل دو تا بچه میمون
 
اما مهناز، وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود ونوس شایدم ...
 
( مگه من فضولم ، اصلا" به من چه شبیه چی شده بود )
 
روزوک خانم ،حسود چشم در اومده ،مهناز رو با خودش نبرد ، مهناز کنار پنجره گلی خونه نشست
 
و چاهی بدون قند نوشید و آه کشید و اشک ریخت
 
یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با دو  تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ
 
جلوی روش ظاهر شد
 
مهناز گفت :سلام 
 
فرشته :گیریم علیک .حالا آبغوره می گیری واسه من ؟
 
مهناز :نه واسه خودم می گیرم
 
فرشته :بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن 
 
مهناز :آرزو می کنم که به مهمونیه خونه وشدل برم
 
فرشته :خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده درازه
 
مهناز:چشم میرم ، خداحافظ 
 
فرشته :خداحافظ 
 
مهناز پا شد ، می خواست راه بیفته
 
زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشین نداشت
 
زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود
 
زنگ زد پیک موتوری گفت :آقا موتور دارید؟ یارو گفت :نه نداریم
 
مهناز نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟ 
 
فرشته گفت :ای به خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ،
 
پاشو بیا ببینم چه مرگته،بلاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم
 
با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه پیکان 46بود ، فرشته گفت بیا سوار این شو برو 
 
مهناز گفت :این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم
 
فرشته گفت :خوب پس بیا سوار من شو
 
مهناز گفت :ترشی انبه اونجاه هست  فرشته جون ، به دردت می خوره؟
 
فرشته :بعله که می خوره
 
مهناز :پس مبارکه انشاالله
 
خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر پیکان 46و گفت :
 
یالا یالا تبدیل شو به پرشیا 
 
بیچاره پیکان 46 که ضربه مغزی  شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای
 
فرشته به مهناز گفت :رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟ 
 
مهناز :نه ندارم 
 
فرشته :بمیری تو ، چرا نداری؟ 
 
مهناز:شهرک ولیعصر شلوغ بود نرفتم  و شهرک قدس آدرس رو نداشتم  
 
فرشته :ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم
 
فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بودو داشت
 
با افسوس به پرشیا نگاه می کرد
 
سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه ، مثل پسرای زمان شاه کدو
 
مهناز گفت :من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم
 
فرشته :چرا نمیری
 
مهناز :آبروم می ره
 
فرشته :همینه که هست ، یوزارسیف ایرانی در دسترس نبود که برات بیارمش
 
مهناز :پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه
 
خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی وشدل اینا
 
وقتی رسیدند اونجا دیدیند وای چه خبره 
 
عابده صنم اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، مونیکا بلوچی هم داشت مخ پدر وشدل رو تیلیت می کرد
 
شهناز وگراناز هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند .
 
روزوک خانم هم داشت رو مخ غلام بییاه بقال راه می رفت
 
خلاصه تو این هاگیر واگیر وشدل چشمش به مهناز افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش شد 
 
مهناز هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به وشدل نگاه کرد و با ناز و ادا و اطوار گفت :
 
وشدل، ملوسم منو می گیری ؟
 
وشدل :اول بگو شماره پات چنده ؟
 
مهناز :31 
 
وشدل در حالی  که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت :آره می گیرمت ،
 
من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 31 باشه
 
خلاصه عزیزان من ،وشدل ، مهناز رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت:
 
ای کاربران همیشه آنلاین سایت وشدلانی دیوان ، من و مهناز می خواهیم با هم ازدواج کنیم ،
 
همه تون به صرف یک لبخند دعوتید
 
همه خواهند گفت: مبارکه 
 
و بعد هم یک صدا خواهند گفت:گل به سر عروس یالا،داماد و ببوس یالا
 
مهناز هم در کمال وقاحت وشدل رو خواهد بوسید و قند تو دلش آب خواهد شد
 
سپس با هم ازدواج خواهند کرد و سالهای سال به کوریه چشم روزوک خانم و شهناز و گراناز ،
 
به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی خواهند کرد و صاحب 9 تا بچه خواهند شد.
 
""این داستان تخیلی ست و فقط جنبه طنز دارد،الهی که همیشه شما را خندان و زندگی تان را گل باران ببینیم""
 
وشدلانی دیوان
نویسنده : واحد بخش ملکریسی 27 تير 1391 ساعت : 10:45
عکس جدیدت خیلی خوب است
ایمیل سایت
صفحه قبل 1 صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *


برچسب ها: داستان"," ناکو وشدل"," سری سوم,
موضوع : | لينك ثابت
نوشته شده در تاريخ جمعه 23 تير 1391 توسط تاج بخش ايران دوست
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک